در پس کوچه های روابط عمومی
خاطرات یک روابط عمومی چی
سه شنبه هشتم بهمن 1387
به شادروان اخوان ثالث یادش گرامی
تو میگفتی فتاده تخت سنگ آنسوی تر
من نمیدانم کجاست ؟
آن عفریته ای که ظاهرش زیباست .
تو می گفتی
و ما این سو نشسته ٬خسته انبوهی ٬
زن ومردو جوان و پیر٬
کجا هستند که با زنجیر بسویش می توانستی خزیدن
تا آنجا که رخصت بود وفرصت بود
رخصت رفت ٬ فرصت نیز راه خود گم کرد.
تو می گفتی !
ندایی بود و در رویای خوف و خستگیهامان
و یا آوایی از جایی! کجا ؟ هر گز نپرسیدیم .
ولی انگار
نوشته شده توسط رز قرمز
در 9:32 | لینک ثابت
•

