دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385
سال نو مبارک
آشنايي است
در اين صبح سحر
بر سر سبز بهار
جامه كهنه خود را دور كن
بر سر سفره هفت سين زما يادي كن
چون آبشار بلند و چون خورشيد تابنده باش
سال نو مبارك
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385
هم درس و هم کار
در سال 1362 در شركت توانير مشغول به كار بودم در شعبه ميدان وليعصر . دانشكده هم سه را ضرابخانه ، خيابان كتابي بود. و من بايد هم درس مي خواندم و هم كار مي كردم مدير مربوطه به من اجازه نمي داد كه براي ادامه تحصيل مرخصي بگيرم و مي گفت براي كاركنان قراردادي بخشنامه اي جهت مرخصي ساعتي نداريم و جالب اينكه بخشنامه ايي هم براي منع اين كار وجود نداشت هر چه به او و ساير مسئولين مي گفتم كه آيا در جايي نوشته شده كه نمي توانم مي گفتند نوشته نشده و چون نوشته نشده نمي توانيم مرخصي ساعتي بدهيم و اصرار من كه ليوان را از قسمت پر ببينيد و اگر در جايي نوشته نشده كه مي توانم يا نمي توانم چرا اجازه نمي دهيد، مشكل را حل نكرد و مجبور شدم راه طولاني نامه نگاري و كسب مجوز هيئت مديره را براي كاركنان قراردادي كه مي توانند به مرخصي ساعتي بروند را اخذ كنم و دعاي دانشجويان ديگر را براي خود خريدم و به عنوان يك كار ارتباطي كه درد همه را درمان كرد احساس كردم كاري خدا پسندانه انجام داده ام و مشكل خودم نيز تا حدي بر طرف شد.
روزها وقتي از اداره خارج مي شدم تا به محل تحصيل برسم معمولاً بين ده تا پانزده دقيقه اولين كلاس بعد از ظهر را غيبت داشتم كه با غرولند اساتيد روبرو بودم. كار من بعد از انقلاب فرهنگي و براي اينكه بتوانم هم كار كنم و هم به تحصيل ادامه دهم فقط پاچه خواري رئيس و استاد بود. از يك طرف بايد قربان مدير مربوطه مي رفتم و از طرف ديگر از تمام اساتيدي كه ساعات درسي آنها با دير رسيدن من مواجه بود قصه حسين كرد را تعريف مي كردم. زبان ساده و فقيرانه من در بيشتر جاها مشكل را حل مي كرد ولي بعضي جاها هم كم مي آوردم كه احساس ميكردم زبان ارتباطات من براي همه يكسان نيست و از عهده برخي از اساتيد خشن بر نمي آمدم در مورد كار اداره هم كه بايد بر مي گشتم و در بسياري از روزهاي سال 1362تا ساعت 12 نيمه شب و حتي گاهي اوقات تا يك بامداد براي جبران چهار ساعت مجوز بعدازظهر ها كه معمولاً تا ساعت 30/14 در اداره بودم ساعت 5 بعد از ظهر برميگشتم و تا ساعت 12 مشغول به كار بودم. يكي از كارهاي عمده من نيز در آن سالها رفتن به جنوب كشور در رابطه با تامين مايحتاج پستهاي فشار قوي از جمله در نيروگاه رامين اهواز، نيروگاه بندر عباس مي رفتيم و آنوقت بود كه تعداد غيبت ها بيشتر و بايد براي مجاز كردن يكروز غيبت تمام زندگي شخصي و اداريم را با چاشني التماس و زاري براي گذراندن واحد درسي بر روي دايره مي ريختم.
چه خوش است حال مرغي كه قفس نديده باشد.
و چه خوشتر آنكه مرغي ز قفس پريده باشد
پرو بال ما شكستند و در قفس گشودند
چه ثمر زانكه مرغي كه پرش شكسته باشند.
بعضي از استادها دلشان به حالم مي سوخت و بعضي ها بيشترز لجبازي مي كردند و اگر يك دقيقه دير مي رسيدم علامت غيبت آنها غ مي شد كه نگو و نپرس ! بعضي از استادها با من رفيق شدند. تمام سعي ام را مي كردم كه سر كلاس هاي تخصصي حاضر شوم. بعضي از دروس را هم كه نمي دانم به چه منظوري براي ما پيش بيني كرده بودند بدليل كمبود واحدهاي تخصصي بايد مي گذراندم. يكي از اين واحد ها درس عربي بود كه بايد حتماً دو واحد عربي مي گذرانديم و من كه واحد كم آورده بودم به ناچار بعد از حداقل 8 سال جدا شدن از دروس عربي از زمان دوره اول دبيرستان كه در درس عربي از بيخ عرب بودم واقعاٌ كار دشواري بود. ياد آقاي دكتر شكري استاد عربي گرامي باد كه به من گفتند اگر ده مي خواهي من به تو يك نمره ده مي دهم. واقعاٌ مردي شريف، عالم و صبور بود و با دانشجويان كمتر مشكل داشت. اگر در قيد حيات است خداوند او را سلامت دارد و اگر گفته ها صحت دارد خدايش بيامرزد.
یکشنبه ششم اسفند 1385
قانون عشق
قانون عشق
تكيده مي آيد ....
از امتداد خطوط شكسته تاريخ ..
ميان طايفه مجنون !
كجاست ليلي؟
قانون بي تزلزل عشق ....
كه از خصومت اين حاجبان شب زده آيين عشق بردبار است.
به آن بلند كه ميرقبايل گلهاست!
كدام سبز ندا مي دهد كه برخيزد ...
به پاسداري و احياي اين كتيبه مخدوش!
تكيده مي آيد ....
صداي خنده ميان قبيله مي پيچد
تكيده مي آيد ....
كنار چشمه خشكي به قصد نوشيدن
هجوم قوم هجوم هزار خنجر تيز
و مرگ ليلي در كنار جسم ساكن مجنون
و خاك مقبره عشق در گذرگه باد .........................
سه شنبه یکم اسفند 1385
دانشگاه و مشکلات
در سال 1362 كه دانشكده ها باز شد من براي تامين مخارجم مجبور شدم در رشته ايي كه كمتر نيازهاي تحصيلي مرا پاسخگو بود ادامه كار دهم. در آن سال يكي از واحد هاي توانير براي قسمتهاي مختلف خود در سراسر كشور به بيش از بيست انبار دار نياز داشت و من كه در طول نزديك به سه سال قبل و حتي قبل از انقلاب با كار حسابداري و انبارداري تا حدي آشنا بودم و از طرفي سوابق مكتوب هم داشتم و واجب تر از آن فردي كه از نظر تعهد و مسلمان بودن و پيروي از احكام شرعيه و آشنايي خانوادگي به عنوان معرف، اينجانب را تائيد كرد تا توانستم وارد توانير شوم ولي بدليل علاقه شغلي به مدير مربوطه گفتم لازم است براي كارهايي كه انجام مي دهيد عكس تهيه كنيد و آنها هم از پيشنهاد من استقبال كردند و دوربيني خريدند و من هر كجا براي انبارداري مي رفتم چه شمارش كالا ها و چه تحويل، از فعاليت پروژه هاي آنها عكس مي گرفتم و همچنين از مديران مربوطه درخواست مي كردم براي من عكس ارسال كنند. از طرفي با كاركنان نيز بسيار صميمي شدم و در حقيقت يك روابط عمومي خصوصي براي مدير خودم ايجاد كردم. دو نفر همكار ديپلمه خيلي نازنين داشتم كه به من خيلي علاقه پيدا كردند به آنها گفتم با روحيه ايي كه داريد بايد در رشته روابط عمومي ادامه تحصيل دهيد و آنها كه بسيار باسواد هم بودند گفتند از ما گذشته ولي با اصرار من در سال بعد در كنكور شركت كردند و هر دو در دانشكده علوم اجتماعي وقت در رشته ارتباطات اجتماعي قبول شدند و ما سه نفري در حاليكه كارمان چيز ديگري بود، با ايجاد ارتباط و حل و فصل مشكلات همكارانمان و همچنين پيگيري كارهايشان در حقيقت وظايف ارتباطي خودمان را پوشش مي داديم.

