تبليغاتX
در پس کوچه های روابط عمومی

دوشنبه سی ام بهمن 1385

بازگشایی دانشکده بعد از انقلاب فرهنگی

 

در سال 1362 زمانيكه دانشكده ها بازگشايي شد، رشته روابط عمومي حذف و رشته روزنامه نگاري ادغام و بسياري از دروس تخصصي كه بايد طي مي كرديم ديگر نبود و دانشكده ما از دانشكده علوم ارتباطات اجتماعي به دانشكده علوم اجتماعي تغيير نام يافته بود، رشته هاي مديريت بازرگاني و مترجمي از دانشكده جدا و به دانشكده هاي ديگر منتقل و به جاي آن يكسري رشته هاي خدماتي كه فراموش كرده ام چه رشته هايي بود به دانشكده ما سرازير شد. و تعداد زيادي از واحد هاي درسي كه كمتر ارتباطي به موضوع هاي درسي ما داشت به رشته ما اضافه و به صورت مشترك بايد آنها را مي خوانديم. از همه درسي به رشته ما نزديك تر دروس جامعه شناسي بود و من از اين درس لذت مي بردم و آن را با علاقه مي خواندم. برخي از اساتيد آنها نيز برايم بسيار عزيز گشته بطوريكه احساس كردم رابطه عميقي با آنها پيدا كرده ام از همه مهمتر دكتر جواد يوسفيان بود كه روحش شاد و يادش گرامي باد. هر چند كه پس از جدا شدن از دانشكده هرگز او را نديدم و زماني از او با خبر شدم كه دار فاني را وداع كرده بود، آشنايي او با مولوي ، حافظ، سعدي از همه مهمتر محمد غزالي بسيار زيبا بود. قرآن را بخوبي مي شناخت . شاگرد استاد علامه طباطبايي بود و دكتري خود را از واشنگتن گرفته بود معجوني بود بي نظير ! گلستان، بوستان و ديوان حافظ را كاملاً حفظ بود و به زيبايي از اشعار آنها بري بيان نظراتش استفاده مي كرد. در سال 1362 كه دانشكده بازگشايي شد من از يك شركت ساختماني كه مشغول به كار بودم وارد توانير شدم و ادامه كارم را در آنجا سپري كنم. روزهاي سختي بود همسر اختيار كرده بودم و بچه دار شدم و دانشكده بازگشايي شد. بسياري مي گفتند براي چه مي خواهي با اين همه گرفتاري ادامه تحصيل دهي؟ و ياد پدر روابط عمومي ايران دكتر حميد نطقي گرامي باد ، با او گفتگو كردم و مشكلاتم را برايش بازگو كردم . به من گفت: تو با اين نوع تفكر، عقيده و احساسي كه داري حتماً به تحصيل در رشته روابط عمومي با همه سختي آن ادامه بده زيرا در آينده پس از اين همه سختي كه به رشته مورد علاقه ات وارد شده اي پشيمان مي شوي و تا پايان عمر افسوس تصميم اشتباه خود را خواهي خورد و من با تمام گرافتاري ها به درس خواندن خود ادامه دادم.

نوشته شده توسط رز قرمز در 10:12 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385

ارديبهشت سال 1359 و انقلاب فرهنگي

ارديبهشت سال 1359 انقلاب فرهنگي رخ داد و دانشكده ها تعطيل شدند. يادم نمي رود روز دوم ارديبهشت بود طبق معمول صبح نماز را به جاي آوردم، نان و پنيري خوردم و كتابهايم را زير بغل زده و راهي دانشكده شدم. در طول راه يكي دو دانشكده ديگر را ديدم كه حال و هواي خاصي داشتند ولي توجه ام زياد جلب نشد، وقتي مقابل دانشكده خودمان رسيدم، مشاهده كردم دانشجويان، بيرون در اجتماع كرده اند. دانشكده بسته شده و عده اي هم كه تا آن وقت آنها را نديده بودم در مقابل در ايستاده و تعدادي هم روي پشت بام دانشكده، به طوري كه از خيابان ديده مي شدند رفت و آمد مي كردند. جلو رفتم  از يكي از كساني كه مقابل در ايستاده بود سئوال كردم كه چرا در را بسته اند؟ مگر دانشجويان نمي توانند به دانشكده بروند و او با تندي به من گفت برو عقب!! و پاسخ من را نداد. برگشتم و دوستانم را ديدم ، هرچند من آن روزها دوست خاصي نداشتم و همه تقريباً برايم در يك اندازه آشنايي و همكلاسي ها غريبه هايي بودند كه با آنها بر سر يك كلاس مي نشستم و هر زمان كه حضورم را در آن زمان مجسم مي كنم، پيش خود مي گفتم شايد رشته روابط عمومي را اشتباه انتخاب كرده ام. منظره كلاس ما خيلي خوشايند نبود و همكلاسي ها با يكديگر وصله هاي ناجور بودند و امروز كه به روابط عمومي ها نگاه مي كنم يك نفر از جمع سي و دو نفري ما در آن كلاس در روابط عمومي نيست و در شغل هاي ديگري امرار معاش مي كنند.

چند نفر از آنها كه شايد عاقبت به خيرها هستند وارد كار بازار شده اند و از تجربه كسب دانش روابط عمومي براي خودشان برو بيايي پيدا كرده اند. سه چهار نفري از ايران رفته اند. چند نفري به كار فرهنگي مشغولند،دو سه نفري ژورناليست شده يا در روزنامه هستند يا در صدا و سيما يا مجله هاي مختلف كار مي كنند و از ميان آنها چند نفري مدت كوتاهي به روابط عمومي آمدند و خيلي زود از اين حرفه جدا شدند و فقط در جريان هستم كه يك نفرديگر از ميان ما سالهاي آخر كارش وارد رشته روابط عمومي شد و بلافاصله بازنشسته گرديد. نوبت من هم همين روزها خواهد رسيد.

دردسرتان ندهم آنروز  (روز دوم شهريور) مدتي پشت در دانشكده ماندم در حاليكه دانشجويان كه هر يك طرفدار گروه خاصي  بودند و با هم بر سر اهدافشان جنگ و جدل مي كردند جدا و راهي منزل شدم. خيلي زود به منزل رسيده  نان و ماستي خريدم و نهار خوردم و در حاليكه در كنار اتاق نشسته بودم به آينده مبهم خود فكر مي كردم . عصر حوصله ام سر رفت بلند شدم و به پارك رفتم و در كنار پارك تا نيمه شب قدم  زده و شب خسته از پياده روي به منزل برگشتم. فرداي آنروز بار ديگر به طرف دانشكده رفتم. منظره بسيار جالب بود در دانشكده بسته بود و دانشجويان در مقابل دانشكده تجمع كرده بودند. گروهي معتقد به حمله به سوي دانشكده بودند. گروهي هم ميگفتند بايد راهپيمايي كنيم و شعار بدهيم، عده ايي هم معتقد بودند بايد سكوت كردن و با متحد شدن با ساير دانشكده ها حركت كرد، خلاصه هر كسي ساز خودش را مي زد! باز پيش خود گفتم امروز هم براي ما روز نمي شود. بد نيست بدانيد كه با يكي از دانشجويان دختر هم كه تقريباً با من هم عقيده بود ارتباط برقرار كردم، گويا يك نفر را پيدا كرده بودم كه بتوانم برايش درد و دل كنم و همين امر بعداً منجر به ازدواج گرديد. به همين سادگي يعني يك نفر در دانشكده بود كه از اين نوع به هم ريختگي ناراحت و تقريباً شبيه من فكر مي كرد.

چند روزي بدين گونه سپري شد . سري به خانواده ام در اصفهان زدم ، پدر و مادرم را ديدم و به تهران برگشتم و عجيب آنكه گفتند دانشجوياني كه تمايل دارند مي توانند دروسي را كه طي كرده اند امتحان داده و نمره بگيرند كه من هم توانستم بيست واحد درسيم را امتحان بدهم. و سپس دانشكده به مدت سه سال تعطيل شد.

 

نوشته شده توسط رز قرمز در 7:47 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم بهمن 1385

سایه امید

امروز نيز

آفتاب برآمد ز شرق،

دور!

منهم شبيه تو،

از تابش اين نور زرد

غمگين و خسته و پژمرده مي شوم.

ديروز،

تركش نورش رمق نداشت

امروز!

 كم نور گشته است،

 نديدي؟

چي بي خبر!

من در عجب،

سرد است و بي رمق.

احساس مي كنم    روياي فصل گرم

از كنارم گذشته است.

زندگيم رخت بسته است.

همراه خسته من نيز، ناليد و گفت:

من، بي نوا و تو به دنبال من

در خواب مانده ايم.

تابش خورشيد ثابت است!

ياري نمانده است!

آن تخته سنگ هاي استوار

در سايه مانده است!

چشمان خسته تو ومن

كم سو گشته است.

نوشته شده توسط رز قرمز در 8:21 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم بهمن 1385

در ادامه ...

سال 1358 وارد دانشكده علوم ارتباطات اجتماعي شدم. در اين دانشكده غوغايي از تضاد تفكرات بود. واقعاً اگر كسي آن دوران را تجربه كرده و از زاويه باز به همه آن مسائل نگاه مي كرد نحوه تعامل، تضاد آرا، گفتگو و مناظره هايي كه ردو بدل مي شد دنيايي از تجربه بود. هيچكس نفر مقابل خود را قبول نداشت و همه از حقوق حقه خود مي گفتند و حقيقت در پشت نقطه نظرات پنهان بود و آنچه مهم نبود واقعيتهاي در حال شكل گيري بود.

اگر به عنوان يك كارشناس روابط عمومي به مسائل نگاه مي كردي دقيقاً جاي روابط عمومي بين دانشجويان خالي بود و هيچ كس در اين دانشكده  نبود كه كار روابط عموي انجام دهد يعني همه را دعوت به گفتگوي آرام و قبول طرف مقابل كند و نقاط ضعف خود را بپذيريم و آنرا را به نقاط قوت تبديل كنيم. كسي نبود در اين محل و مكان ايجاد ارتباط، ارتباط بين اين دانشجويان را با يكديگر پيوند زده و ارتباط بين استاد و دانشجو را به صورتي كه همه حرف يكديگر را درك كنند برقرار كند. سال 1358 مانند برق بر دانشجويان گذشت و ماحصل آن تعطيلي زودرس دانشگاهها و انقلاب فرهنگي بود. واقعيت نيز همين را مي طلبيد زيرا هر كسي ساز خودش را مي زد و دانشگاهها به جاي تحصيل علم جاي برخورد دانشجويان با يكديگر و به رخ كشيدن اختلافها بود و هيچكس حاضر نبود حرف طرف مقابل خود را در حد 30% قبول كند و همه معتقد بودند كه حرف آنها صد در صد صحيح است ولاغير!

واقعاً جاي روابط عمومي در دانشكدهاي روابط عمومي خالي بود پيوند دوطرفه، آئينه تمام نماي سازماني، مردم گرايي، صداقت، مردم داري و ...

هرج و مرج و آنارشيسم در اين مكان حرف اول را ميزد . دانشجو به خود اجازه مي داد بدون اينكه دانشكده در جريان قرار بگيرد محل كلاس درس را ترك كرده و در جلسات خصوصي كه خودش طراح آن بود شركت كند و آن وقت با داد و فرياد از استاد نمره مي خواست. وقت و بي وقت در دانشكده سمينار برگزار مي كردندو براحتي كلاس هاي درس تعطيل مي شد و استاد اجازه نداشت نظري مخالف عقايد دانشجويان كه به همه چيز مسلط شده بودند و به حاي استاد آموزش و هيئت علمي تصميم گيري مي كردند سخني به ميان آورد.

اگر دانشجويي سر خود را پايين انداخته و به فكر تحصيل بود و سر كلاس درس به موقع حاضر مي شد ، ناهنجارترين دانشجوي دانشكده بود. و فردي بي خط و بي سواد قلمداد مي گرديد و سيار دانشجويان او را به عنوان انساني عقب افتاد مي شناختند.

ولي اگر در آن زمان كسي به فكر تحصيل بود اساتيد بزرگي در دانشكده حضور داشتند كه صد حيف دا نش آموزي را كه در محضر اين اساتيد بوده و بهره نگرفت و به راحتي آنها را از دست داديم. كساني كه هر يك به تنهايي دنيايي از علم روابط عمومي و ارتباطات را در خود داشتند.

ولي به هر حال سال 1358 سال كسب تجربه بود و نوعي بحران كه هيچيك از ما كه ادعاي تحصيل روابط عمومي را داشتيم نتوانستيم براي نزديكي و پيوند اين گروه ها حركتي موفق داشته باشيم و اگر دانشكده تعطيل نمي شد معلوم نيود سرانجام ما با اين هرج و مرج به كجا مي رسيد. جالب اين كه در اين هنگامه بازار ، مسابقه فوتبال نيز برگزار مي كرديم مسابقات تنيس روي ميز هم داشتيم، مسابقات فوتبال گل كوچك (فوتسال) و ساير ورزشهارا هم فراموش نكرده بوديم دعوت از خبرنگاران خارجي براي گفتگو در برنامه قرار داشت، گفتگو با بزرگان سياست نيز به نحوي در برنامه ها قرار گرفت. از جمله كسانيكه به دانشكده ما آمد و خاطره اش هميشه براي من باقيمانده حضرت آيت الله بهشتي بود كه واقعاً  روابط عمومي را به خوبي مي دانست و در مقابل ديگران صبر و شكيبايي خاص خود را داشت.آقاي دكتر نطقي پدر روابط عمومي ايران فقط ما را به ژرف انديشي و دقت در سخنان و تحمل ديگران دعوت مي كرد و آقاي دكتر معتمد نژاد مرتباً از حفظ حريم دانشكده و آينده دانشجويان، آموزش و دانشجويي مي گفت. ساير اساتيد كم و بيش ناظر بودند و به تماشاي ما نشسته بودند.

نوشته شده توسط رز قرمز در 7:57 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم بهمن 1385

داستان حقیقت و دروغ

در آغاز آفرينش يك روز دروغ و حقيقت كنار رودخانه بودند. دروغ گفت بيا شنا كنيم.

حقيقت ساده دل باور كرد و اما تا لخت شد و در آب رفت دروغ لباس او را دزديد و فرار كرد.

از آن تاريخ حقيقت بيچاره عريان ماند و مردم دروغ را با لباس حقيقت ديدند.

 

هرگز نباخته ايي اگر از شكست خود چيزي آموخته ايي

پرواز را به خاطر داشته باش ! پرنده رفتني است.

نوشته شده توسط رز قرمز در 9:59 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم بهمن 1385

ياد پدر روابط عمومي ايران دكتر نطقي گرامي باد

ياد پدر روابط عمومي ايران دكتر نطقي گرامي باد

او به شاگردانش گفت: يك زماني يكي از بنده هاي خداوند متعال درگذشت. در دادگاه الهي در مقابل فرشتگان مورد محاكمه واقع شد. فرشتگان در كمال نا باوري ديدند كه كارهاي نيك و بد اين بنده كاملاً مساوي است و نمي توانند او را به جهنم يا بهشت ببرند . از خداوند راه حلي خواستند و خداوند مققر كردند از خود او بپرسند، از او پرسيدند كه بهشت را مي خواهي يا جهنم را كه در جواب گفت بايد از اول ببينم و بعد انتخاب كنم. او را اول به درب جهنم بردند در آنجا اكثر گناهكاران كه يا خواننده بودند يا رقاصه و مي زدند و مي خواندند و خبري از آتش جهنم نبود. سپس او را به درب بهشت بردند آنجا كاملاً آرام و بي صدا بود و پرنده ها مي خواندند و همه جا سبز و آرام بود. از او پرسيدند خوب كجا مي روي؟ گفت به جهنم مي روم. پس از اينكه وارد جهنم شد، نگهان با آتش و عذاب هاي جهنم روبر شد و حيران و شگفت زده پرسيد: اينجا آن محل نيست كه به من نشان داديد. آنجا جاي ديگري بود و با اينجا فرق مي كرد. گفتند خير آنجا هم جهنم بود ولي روابط عمومي جهنم بود!

استاد همواره مي گفت: سعي كنيد روابط عمومي بهشت باشيد و همواره واقعيات را بيان كنيد. اگر هم در جهنم هستيد از واقعيات نهراسيد و حقايق را عنوان كنيد آنگاه ، روابط عمومي با حقيقت گويي هميشه در بهشت خواهد بود.

نوشته شده توسط رز قرمز در 9:55 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم بهمن 1385

قبل از انقلاب بود. فکر می کردم اگر در هر محله ایی یکنفر پیدا می شد که دیگران را از حال و روز سایرین خبر کند چه می شد؟ بعضی وقتها ناگهان خبری می رسید که فلانی بر اثر بیماری فوت کرده و همسایه ها از اینکه مدت طولانی بیمار بوده خبر نداشتند ناراحت بودند. یا یک نفر از همسایه ها بدلیل اینکه مقروض بوده آن هم نه پول کلان دچار چه دردسری شده که اگر ما میفهمیدیم شاید با جمع کردن مقداری پول گرفتاریش مرتفع می شد و یا پیرزنی در محله ما بود که توان حمل خریداری روزانه را نداشت و بودند کسانیکه اگر از حال و روزش باخبر می شدند حتماْ کمکش می کردند. همه این فکر و خیال ها به من می گفت که اگر کسی یا جایی بود که اینگونه خبرها را به گوش دیگران می سراند شاید مشکل بسیاری حل می شد و ما در محیطی به مراتب شادابتر و پر انرژی تر زندگی می کردیم همه این حرفها و نقل قولها که همه ما می دانیم عامل انتخاب رشته تحصیلی من برای آینده و تغییر تدریجی و حرکت به سوی رشته روابط عمومی بود.
نوشته شده توسط رز قرمز در 14:18 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم بهمن 1385

آغازین

سلام

سالها در پیچ و تاب کارخود پستی و بلندی را تجربه کردم و امروز احساس می کنم بسیاری از آن به بیراهه رفته بودم و در کوچه پس کوچه های تخصص خود با انسانهای متفاوتی روبرو شدم که هر یک برایم سابقه های زشت و زیبایی را آفرید. به امید آنکه بتوانم در جایی و شاید در همین وبلاگ آنها را به رشته تحریر در آورم. آنهایی که با روابط عمومی سروکار دارند قطعاْ این تجربه ها برایشان مفید خواهد بود.

با آرزوی آنکه هیچ کس تجربه های شکست من را تجربه نکند و تجربه های موفق مرا در گوشه ایی از فعالیت های خود داشته باشد.

نوشته شده توسط رز قرمز در 9:54 |  لینک ثابت   •